این روزها … (1)

گاهی دوست دارم از روزهایم بنویسم . بعضی اوقات احساس میکنم نوشته هایم ، شاید ، زیاد واقعی به نظر نیاید . به دو دلیل ، یک آنکه من آنها را در زمانی مینویسم که احتیاج به برون فکنی افکارم دارم و دوم اینکه اگر کسی خواننده این خزعبلات بتشد شاید فکر کند که من همیشه این حال را دارم و این از واقعیتی که در آن زندگی میکنم فرسنگها فاصله دارد .

گاهی دلم میخواهد ساده بنویسم . ساده بگویم . ساده باشم . نانوشته ها و ناگفته های من هیچگاه از جنس غیر خودم نبوده اما اینگونه روایت کردنشان ، این را میرساند که گوئی همه از جنس دیگری هستند .

روزهای اخیر روزهای پرفشاری برای من بودند . از طرفی استرس و فشار کار و تحویل و ابلاغ پروژه ای که 5 ماهی با آن درگیر بودم و به جرأت از نقطه ای منفی به جائی رساندم که قابل استفاده برای شرکت باشد و به نوعی بازدهی واقعی و قابل اندازه گیری داشته باشد ، از طرف دیگر سیستمهائی جدید که برای شرکت به نوعی تجربه ای جدید به حساب می آیند و برای من نیز غریبتر ولی به پشتوانه انگیزه بی پایانم – امیدوارم که اینگونه باشد – به سرعت و مقبولیت کامل پیش می رود . اینها استرسهائی بودند که شاید از نگاه همه واضح و قابل لمس باشند ولی بیش از اینها با مواردی درگیر شدم که در کوتاه ترین زمان ممکن من را از لبه مطمئنی در کنارگذر یک پرتگاه به حالت وارونه در دیواره آن پرتگاه انداخت و درست همین حالا ذهنم به شدت درگیر با این مسئله است که : من باید بازگردم ، باید خودم را به همه ثابت کنم ، ولی رفتاری راکه در این چند ماه پیش گرفته بودم باید به کل کنار بگذارم .

متأسفانه محیط کار ، شرایط روانی ، روابط و خود افراد در آن محیط به شدت از چشمم افتاده اند . نمی خواهم به جزئیات اشاره کنم چون به نوعی این کار را درست نمی دانم ، هرچه باشد اختلافات و اتفاقات درون سازمانی است و حتی اینجا که حتی رهگذری هم ندارد جای مناسبی برای عنوان کردنش نیست و فقط به این موضوع اشاره میکنم که چون در مقام فردی که از حیثیت یک خانم و خانواده اش دفاع کردم به شدت سرخورده شدم و احساس میکنم اگر افراد درگیر این ماجرا مرد بودند ، به هیچ وجه این اتفاقات رخ نمی داد . حد اقل من با نیت خیری که داشتم در نهایت مجبور به عذر خواهی از … نمی شدم.

در همین محیط نم نم در کنارم کار میکند . او نیز حال و روز چندان مساعدی نداشت و این بیشتر از هر چیزی مرا آزار میداد . دوست نداشتم در مسائل خصوصی اش دخالت کنم ، اما گاهی واقعا ً نمی توانستم و به شدت اصرار میکردم که با من درباره مشکلش حرف بزند و خوب کاملا ً مشخص است که چه پاسخی می شنیدم.

روزهای سختی بود چون نم نم را در کنارم حتی در ساعتهای غیر کاری داشتم ، با تلفن ، اما همیشه این واضح بود ، حتی واضح تر از خودش که هیچوقت او را نخواهم داشت . نمی توانم درد این مطلب را به این راحتی ها توضیح بدهم همانطور که رابطه ام را با او نمی توانم توجیه کنم و حداقل برای خودم روشن کنم .

الان دارم به شدت به بازگشتم به کار فکر میکنم . دیگر پول ، مسئولیت ، تعهد و … برایم ارزشی ندارند . تنها انگیزه ام برای بازگشت نم نم است . خودش هم میداند . از من پرسید چند درصد ممکن است بازگردم و من پاسخی نداشتم و او نیز به رسم معشوق بودنش گفت : این چند روز تنهایت می گذارم تا در تصمیمت تأثیری نداشته باشم . خودش میداند و اینگونه مرا عذاب می دهد . خودش خوب میداند که اگر فقط یک کلمه میگفت : بمان از جان و دل بازمی گشتم و تا آخر پایش می ایستادم ولی چه کنم که رسم او این نیست . رسم عاشق کشی میگوید همیشه اورا در خلسه ، در فضای معلق ، در بی تصمیمی نگه دار .

ولی در نهایت خود را آماده خواهم کرد که بازگردم ، بازگردم و وجهه شکسته ام را باز بسازم که این اولین بار نیست و با تمام بارهای قبل هم تفاوت دارد و این زندگی من است . در تجربه دائم سر کردن…

پ.ن.1 : دلم برات خیلی تنگ شده . لطفا ً اینقدر راحت ، بی تفاوت نباش .

پ.ن.2 : شنبه باز میگردم ولی چه بازگشتنی . همه حسرت روزهای گذشته را خواهند خورد .

پ.ن.3 : خوشحالم که حسودان و کوردلان راه به جائی نبردند

هديه ام را گرفتم !

امشب شب تولد من است . شب 10ام تير ماه .

اين شب در اين چند سال اخير هيچ شباهتي به شبهاي تولد تو و ديگران نداشته است

هديه امسال

تنهائي مطلق

بود . آنهم از كسي كه برام خيلي عزيز بود .

خاطرات واضح و روشن از شبهاي تولدم يادم نيست . چون چيز جالبي توش برام نبوده . اما خاطرات اينجور هدايا هيچوقت از ذهنم پاك نميشه .

اينا زخماي موندگار هستن . سرمايه هاي يه مرد . نبايد راحت ازش گذشت . احساس ميكنم زندگي هم خودش ديگه از روي من خجالت ميكشه . بگذريم

امروز نم نمي كه از چند وقت پيش تو زندگيم شروع به باريدن كرده بود و روز به روز اثرش عميق تر ميشد روي روحم و من كه نشئه نواي دلنشينش بودم و نمي فهميدم كه اين اثر چيزي نيست جز يه زخم ديگه ، هر روز مشتاق تر از روز قبل تن به بارش اون ميدادم و مثل اثر آب مقدس رو تن دورگه ها تمام وجودم رو مثل يك اسيد خورنده با خودش مي برد . امروز اين نم نم تموم شد . يادم نبود هر آغازي يه پاياني داره . حتي به پايان اين نغمه دلنشين فكر هم نمي كردم و نميدونستم اينقدر با زجر و درد درست مثل يك معتاد كه به افيون معتاده و منم به افيون مسحور اين نم نم معتاد شده بودم ، درد كشيدم ، زجر كشيدم و صدامم در نيومد . ميدوني كه فردا سالگرد تأسيس شركت هم هست . روز صنعت و معدن هم هست . به همتون فردا پاداش و هديه ميدن ولي اينو نمي دوني كه هديه من رو امروز دادن .

يكبار قبل از اين هم يك ندا كه برام مسحور كننده بود تو يه دوره كوتاه ، برام همين داستان رو داشت و هديه ام از اون خيلي شبيه هديه امشبم بود فقط تفاوتش تو مطلق نبودنش بود . ميدونستم اين يكي هر چقدر هم كه طولاني باشه ، مطلق نيست . چون اونوقت كساني رو داشتم كه تنها نباشم اما حالا …

شب تولدم مباركت باشه . اگر شمعي بود واسه فوت كردن مطمئن باش آرزوم فقط خوشبختيه توئه.

پ.ن.1: يه حسي بهم ميگه اين وسط ، كسي هست كه خيلي هم بي ربط به قضيه نيست و خانم ت ازش با خبر بوده و جواب منو از قبل ميدونسته ولي نمي گم كه رو جواب تأثير گذاشته …

پ.ن.2: من اگه جاي اون كسي كه ميانجي شد بودم براي برادرم كه 2 سال از من بزرگتره اين كار رو ميكردم البته اگر برادرم مجرد بود . خدا ميدونه ، شايدم ….

پ.ن.3: اون : بهتره اول صبر كني جواب سئوال اولتو بگيري بعد دوميشو بپرسي (با تحكم)

من(تو دلم) : مگه من رو با الواطاي كوچه و خيابون اشتباه گرفته كه اينجوري با اين لحن اينو بهم ميگه ؟ من كه خودم گفتم اصلا ً اين بايد پيش شرط باشه . چرا اينجوري ميكنه با من ؟

سكوت نسبتا ً طولاني ……..

اون : بله. هست!

من(بازم تو دلم):چرا همه جا سياه شد …….. و بازم سكوت ممتد تا قطع شدن تلفني كه تو 20 يا 25 متري من بود .

پ.ن.4: يه همكار تو راهرو وقتي من تكيه دادم به ديوار ميزنه پشتم و ميگه :”غصه نخور مهندس حل ميشه ايشالا” و منم تو دلم ميگم “حل شد. حل شدم . منم رو تصميمم هستم . پس بازم به حرف دلم اعتماد ميكنم و صبر ميكنم يا خودش بياد يا …

پ.ن.5:خانوم ت ! منم حس ششمم بعضي وقتا خوب كار ميكنه . چه بسا بهتر از شما .

پ.ن.6: شانس آوردم ! يه لحظه پيش همشون داشتم خراب ميكردم . بغض داشت خفم ميكرد

پ.ن.7: الان تنهام . بازم … و خيالم از اين بابت راحته

پ.ن.آخر : چه شب تولدي …. خدا نگهدارت باشه عزيزم