تفسیر عشق .. از من نالایق … برای خود نالایق

دو باور اصلی در مورد مسئله ای اساسی بنام عشق وجود دارد . باور اول که عمومیت کمتری دارد بیشتر دیدگاهی فلسفی و عمیق تر نسبت به دیدگاه دوم است که خاصیت عامه پسندیش و فهم عمومی اش بیشتر است .

خود من شخصا ً تا چند صباحی قبل تصوری از دیدگاه اول که در ادامه توضیحش میدهم ، نداشتم و من نیز مانند عامه مردم تصورم همان بود که آنان . اما روزگار و چرخش آن در این یکی دو سال اخیر باعث شد که احساس کنم این دیدگاه از عشق اشتباه است .

دیدگاه اول بیان میکند که عشق یک هنر است واستعداد بالقوه هر انسانی نمیتواند باشد ولی اکتسابی است . در این نظر عشق را نوعی هنر میخوانند و عاشق هنر مندیست که معشوق در واقع یکی از آثار هنری او ، ولی بهترین آنهاست . این هنر ملغمه ای کامل از مهرورزی (نه مهرورزی از نوع احمدی نژادیش) ، نوع دوستی ، شهامت ، ایمان و مقاومت و … است . بدان معنا که اگر فردی نتواند همسایه اش را دوست بدارد ، فروتن و خاضع باطنی باشد ، شجاع باشد ، به هدفش ایمان داشته باشد ، مقاوم در برابر سختی های روزگار باشد و … نمی تواند داعیه عشق و عاشقی داشته باشد (هر چند ممکن است به خطا معشوق کسی شود ولی او عشق را مسموم خواهد کرد ) . عمده ترین مشکل عامه مردم با این دیدگاه اینست که ، عموما ً مردم علاقه مند هستند که  دوست داشته بشوند و نه اینکه  دوست بدارند . پس ابتدائی ترین تقاطع در اینجا نمایان میشود . ابتدا باید این دیدگاه اصلاح شود . بیگمان عاشق ترین فرد ، بطور مثال فرهاد ، کسی نبوده است که همسایه اش را نشناسد ، نان خود را بر گرسنگی همسایه ترجیح بدهد ، آفریدگان خدا را دوست نداشته باشد یا حتی المقدور از کسی یا چیزی متنفر باشد ، ترس از چیزی غیر از نیروی ماورائی عشقش* داشته باشد، ناشکیبائی در برابر ناملایمات معشوق روزگار به خرج دهد و … . این یک نمونه کامل از هنر عشق و عشق ورزی است .

گمان نمیکنم هیچ ذهن روشنی ، پس از اینکه نو دوم این دیدگاه را بیان کردم و کمی تأمل درباره این دو موضع کردند ، رأی به صحت کامل نگرش دوم و نقصانی در روش اول بدهند .

دیدگاه دوم بیان کننده عشقی است که در نظر عامه افراد به بخت و اقبال فرد مرتبط میشود ، هیجانهای طوفانی یکباره و بی توجیح حتی برای عاشق به همراه دارد ،تمیز دادن آن از هوس های ناگهانی کار هر کسی نباشد و در نهایت محکوم و محتوم به جدائی و فناست و ضربه پذیری این عشق بسیار زیاد است . به زبان ساده تر این عشقها از پی رنگ و لعاب است حتی اگر فراتر از یک هوس باشد و به سر انجامی هدفمند برسد با از بین رفتن رنگ و لعاب ، رنگ میبازد و در بهترین حالتش تبدیل به یک رابــــطه روزمــــــره می شود  . عامه مردم اینگونه می انگارند که روزی این عشق در سر راهشان قرار میگیرد . نمی توان بر اینکه فرصت عاشقی برای هر کسی ممکن است پیش بیاید شک کرد اما آیا همه آمادگی پذیرش آنرا دارند ؟ آیا کسی میداند که معشوق واقعیش کیست و چیست ؟ برای معشوق چقدر مایه بگذارد ؟ اصلا ً بتواند عشق واقعی از عشق ظاهری از پی رنگ و لعاب را تشخیص دهد ؟ اگر روزی کسی احساس کند که عاشق کسی شده است ، در حالیکه پیش از آن حتی به سگی تشنه در ظهر تابستان جرعه ای آب ننوشانیده ، میتواند تضمین کند که از جان میگذرد برای معشوق ؟

جالبترین قسمت این تأملات این بود که اگر کسی عاشقیت را بلد باشد و پیش نیازهای آنرا گذرانده باشد ، خود بخود حتی معشوقی که از پی رنگ و لعاب به عاشق واقعی پاسخ مثبت داده را به معشوقی که ارزش دوست داشتن و دوست داشته شدن را بداند، تبدیل میکند و این خود تضمینی از دل و جان برای بقای این رابطه ، رشد دوجانبه این رابطه و لذتهای جسمی و روحی کامل این رابطه می باشد .

این بحث طولانیست و وقتگیر . فعلا ً تا همینجا بنده را معاف کنید و تفکر کنید تا در آینده نزدیک ادامه این بحث را با عنوانهای دیگر پی بگیریم .

* : این نیرو میتواند از یک انسان مانند والد معشوق تا خداوند باشد . ماورائی به معنی عدم توان پیش بینی و مقاومت در برابر احکام صادره از این نیروست.

پ . ن : فردا یک مشکل قدیمی قرار است حل شود . لطفا ً دعا کنید حل شود و مشکل تر نشود. ممنونم

دلگرم باش … خنده اش اگر با تو نيست ، هنوز هست

ديگر به من لبخند نمي زند . حتي نگاهم نميكند ، چيزي كه گاهي آنچنان دلم را ميلرزاند كه گوئي تازه در همين لحظه اينجا حضور يافته ام .

از من دور شد . بايد مي شد . نبايد خودم را اينقدر به او نزديك مي كردم حتي اگر او اجازه مي داد ، كه اجازه هم داد ، دلم از اين ميترسد كه نكند لحظه اي دلش لرزيده باشد ، نكند لحظه اي به من فكر كرده باشد ، نكند ….

لبخندش بسيار زيبا بود . زيباست . اما ديگر ، حتي گاهي هم ، به من نيست . و اين يعني تمام روزهاي نيامده كه در راه بودند باز هم به عمق تاريك و محو آينده فرو رفتند .

نمي دانم چطور ادامه بدهم . چرا ادامه بدهم . به قول شاعر : “به كجاي اين شب تيره … “

نيستي و هستي ام دارد نيست مي شود . نمي دانم . يا من خيلي ضعيفم و يا زمانه با من خيلي بد تا ميكند . اسم اين يكي را خودم هم شكست نمي گذارم تو هم نمي گوئي شكست خوردي ولي واقعيت اينست كه براستي باختم .

نقشه ها داشتم ، فكر ها داشتم ، حرف ها داشتم ، هدفها داشتم و حالا ديگر مهم نيست .

دلخوش ميكنم به اينكه هنوز مي خندي هر چند وقتي كه … ، ميخندي . ولي ميخندي عزيز دل و همين كافيست . ميدانم …. بگذريم .

هديه ام را گرفتم !

امشب شب تولد من است . شب 10ام تير ماه .

اين شب در اين چند سال اخير هيچ شباهتي به شبهاي تولد تو و ديگران نداشته است

هديه امسال

تنهائي مطلق

بود . آنهم از كسي كه برام خيلي عزيز بود .

خاطرات واضح و روشن از شبهاي تولدم يادم نيست . چون چيز جالبي توش برام نبوده . اما خاطرات اينجور هدايا هيچوقت از ذهنم پاك نميشه .

اينا زخماي موندگار هستن . سرمايه هاي يه مرد . نبايد راحت ازش گذشت . احساس ميكنم زندگي هم خودش ديگه از روي من خجالت ميكشه . بگذريم

امروز نم نمي كه از چند وقت پيش تو زندگيم شروع به باريدن كرده بود و روز به روز اثرش عميق تر ميشد روي روحم و من كه نشئه نواي دلنشينش بودم و نمي فهميدم كه اين اثر چيزي نيست جز يه زخم ديگه ، هر روز مشتاق تر از روز قبل تن به بارش اون ميدادم و مثل اثر آب مقدس رو تن دورگه ها تمام وجودم رو مثل يك اسيد خورنده با خودش مي برد . امروز اين نم نم تموم شد . يادم نبود هر آغازي يه پاياني داره . حتي به پايان اين نغمه دلنشين فكر هم نمي كردم و نميدونستم اينقدر با زجر و درد درست مثل يك معتاد كه به افيون معتاده و منم به افيون مسحور اين نم نم معتاد شده بودم ، درد كشيدم ، زجر كشيدم و صدامم در نيومد . ميدوني كه فردا سالگرد تأسيس شركت هم هست . روز صنعت و معدن هم هست . به همتون فردا پاداش و هديه ميدن ولي اينو نمي دوني كه هديه من رو امروز دادن .

يكبار قبل از اين هم يك ندا كه برام مسحور كننده بود تو يه دوره كوتاه ، برام همين داستان رو داشت و هديه ام از اون خيلي شبيه هديه امشبم بود فقط تفاوتش تو مطلق نبودنش بود . ميدونستم اين يكي هر چقدر هم كه طولاني باشه ، مطلق نيست . چون اونوقت كساني رو داشتم كه تنها نباشم اما حالا …

شب تولدم مباركت باشه . اگر شمعي بود واسه فوت كردن مطمئن باش آرزوم فقط خوشبختيه توئه.

پ.ن.1: يه حسي بهم ميگه اين وسط ، كسي هست كه خيلي هم بي ربط به قضيه نيست و خانم ت ازش با خبر بوده و جواب منو از قبل ميدونسته ولي نمي گم كه رو جواب تأثير گذاشته …

پ.ن.2: من اگه جاي اون كسي كه ميانجي شد بودم براي برادرم كه 2 سال از من بزرگتره اين كار رو ميكردم البته اگر برادرم مجرد بود . خدا ميدونه ، شايدم ….

پ.ن.3: اون : بهتره اول صبر كني جواب سئوال اولتو بگيري بعد دوميشو بپرسي (با تحكم)

من(تو دلم) : مگه من رو با الواطاي كوچه و خيابون اشتباه گرفته كه اينجوري با اين لحن اينو بهم ميگه ؟ من كه خودم گفتم اصلا ً اين بايد پيش شرط باشه . چرا اينجوري ميكنه با من ؟

سكوت نسبتا ً طولاني ……..

اون : بله. هست!

من(بازم تو دلم):چرا همه جا سياه شد …….. و بازم سكوت ممتد تا قطع شدن تلفني كه تو 20 يا 25 متري من بود .

پ.ن.4: يه همكار تو راهرو وقتي من تكيه دادم به ديوار ميزنه پشتم و ميگه :”غصه نخور مهندس حل ميشه ايشالا” و منم تو دلم ميگم “حل شد. حل شدم . منم رو تصميمم هستم . پس بازم به حرف دلم اعتماد ميكنم و صبر ميكنم يا خودش بياد يا …

پ.ن.5:خانوم ت ! منم حس ششمم بعضي وقتا خوب كار ميكنه . چه بسا بهتر از شما .

پ.ن.6: شانس آوردم ! يه لحظه پيش همشون داشتم خراب ميكردم . بغض داشت خفم ميكرد

پ.ن.7: الان تنهام . بازم … و خيالم از اين بابت راحته

پ.ن.آخر : چه شب تولدي …. خدا نگهدارت باشه عزيزم

اين روزگار غريب

غريبي اين روزگاردر روزگار غريبي سر مي كنيم . ميخواهم توصيفش كنم اما در توصيف چيزي كه برايت غريب مينمايد چه ميتواني بگوئي .

از خوشي بگويم ، در ناخوشي آميخته . از آرامش بگويم ، بدست آوردنش بيقرارترين بيقراريست . از خنده بگويم ، پس از آن هميشه گريه بوده و هست . از لذت بگويم ، هيچ لذتي در اين روزگار بي رنج نيست . و اما از عشق بگويم ….

از اين يكي نمي گويم كه گفتن از چيزي به اين پاكي ، مقدسي و والايي در روزگاريكه هر بي سر و پائي ادعاي آنرا دارد ، جز بر زنگار چهره عشق افزودن و غريب ترش كردن چيزي به بار نمي آورد .

روزي شنيدم : “بين ما عشق حكمفرماست ” . دروغ نگفت چون عشقش در پي رنگ و لعاب بود و آنروز من برايش رنگ و لعاب تازه و زيبا داشتم و روز ديگر كسي ديگر .

روز ديگر شنيدم : “به خاطر عشقي كه بينمان است ، فقط مرگ ميتواند ما را از هم جدا كند” . حال هم من زنده ام و هم او و عفريت مرگ نيز جاي ديگر سرگرم است ، اما او همين حرفها را دارد به كساني ديگر ميگويد .

از اين نيز بگذريم كه لاف عشق چه رؤياهايي را نيافريده كه از پي آنها دختري ساده آتيه روشنش را با دقايقي ناپاك تيره و تار كرده و پسري كوته فكر از پي دروغ و بي وفائي و خيانتي كه اين روزها چون هوائي مسموم ملموس است ، در دامهاي سياه و عميق و جانفرسائي افتاده كه هيچ خلاصش نبوده جز مرگ و تباهي و فنا .

ولي تمام نداشته هارا توان قناعتم هست جز عشق كه انگيزه است و زندگي مي آفريند و براي من هميشه مقدس ترين روي زمين بوده . عشق من عشق افلاطوني است و با عشق آسماني غريبه ام . همانگونه كه افلاطون در اتوپيا تمثيل عشق زميني و پاكي را مي آورد ، من نيز ميخواهم آن تمثيل را به واقعيتي در اتوپياي خود بدل سازم .

همراهم را يافته ام . هم دلم را يافته ام . براي اولين بار در زندگانيم گرماي نفس كسي ، گرانش وجودش حتي در فاصله نه چندان كوتاه آنچنان سينه ام را مي فشارد كه از قلبم اطمينان پيدا ميكنم كه او همان اوست . هماني كه بايد بسازيم در كنار هم بهشتي روي زمين براي خودمان . ولي افسوس … افسوس … افسوس … . دير رسيدم . او رفته بود …………