دلگير ميشوم ، وقتي دلگير باشي

دلگير ميشوم از دلگيريت . نمي خواهم دلت بگيرد . نميخواهم هيچ اتفاقي در اين روزگار نحس دلگيرت كند . ميدانم جوابم چيست ، “مگر من آدم نيستم ؟ مگر نميتوانم ، حق ندارم دلگير شوم ؟”

پاسخت سخت است . هميشه پاسخ دادن به تو مشكل بوده برايم . ميترسم . ميترسم كفر بگويم اگر بگويم تو هم آدمي و انساني وقتي كسان ديگري هم انسان و فرزند آدم خطاب ميشوند . آخر تو از تمام آنها بالا تري . تو فرشته هم نيستي كه فرشته ها هم بر بودنت غبطه مي خورند . باور كن ، باور كن ، باور كن براي من قديسه اي هستي كه خداوند هم به آفرينشت ميبالد .

من نيك نيستم اما نيكي و حسن را به خوبي ميشناسم . نيك بودن لايق توست . لايق كسان ديگر نمي شود اما براي من ، لايق توست . حق توست . وجود توست . اگر تو هم انسان باشي پس حيوانهائي كه بوئي از نيكي نبرده اند و ديدن حسن و نيكي كورشان ميكند چرا حق انسان بودن دارند ؟

از من ميپرسي كه “مگر حق ندارم كه دلگير باشم ؟” ميگويم نه ! من اين حق را به تو نمي دهم . كساني كه تو عزيزشان هستي ، اگر بدانند اين قديسه دلش از چيزي گرفته است ، كسي دلش را شكسته است ، دلشان طاقت نمي آورد مگر آنكه آن چيز يا آن كس را از هستي نيستش كنند .

تو لايق بهترينهائي . تو خودت بهتريني . تو خود خوب مطلق هستي . اگر دل تو بگيرد ، اگر ذهنت آلوده شود به نسيانها و نقصانها و هزاران نقص ديگر ، كساني كه دل به خوبي خوش كرده اند ، كساني كه تورا بهانه خوب بودنشان ميخواهند و ميدانند ، چه بر سرشان مي آيد ؟

بگذار دستي بر سايه ات بكشم ، سايه ات ويرانگر ويرانه هايم ميشود …

پ.ن:خانم فتحي : بايد بري پيش روانپزشك دارو بگيري . ديگه فقط مشاوره جواب نميده . حالتهائي رو تو اين چند هفته داري كه همش نشونه بيقراريه . كارهاي قبليمون هم خراب ميشه ….

من : آخه خانم فتحي …..  (تو دلم :‌ درد من جاي ديگست . درمونم هم همونجا . هيچ داروئي خوبم نمي كنه . ميدونم .)

فقط براي تو

از تو نوشتن بهانه نمي خواهد . تو خود بهانه هر نوشتني .

محروم ميكني مرا از ديدن زيباترين آفريده اي كه خدا در مجموعه آفريده هايش از مقابل چشمانم گذرانده است . ميگويند خداوند شش روز را صرف آفرينش انسان كرد . شش روز براي آفريدن تو كافيست ؟ اگر هم كافيست فكر كنم تنها از قدرت خداوندي برآيد كه سرنوشت مرا نيز اينگونه رقم زده است .

چگونه بگذرم از اين زيبائي ؟ چگونه جذبش نشوم ؟ كور هم بودم ،‌ باز هم تورا مي ديدم . تو كامل ترين و زيبا ترين تصور من از جنس جفت مرد است . اينگونه هم از ميدان به در نمي شوم هرچند تا مرز نابودي و نيستي پيش ميروم . نميداني چقدر سخت است چشمه جوشان آب در نزديكي ات باشد و تو كه سالها طعم سراب را چشيده اي ، باز هم محروم بماني از آب .

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر / آري شود و ليك به خون جگر شود

ولي اگر در سينه ات لعل بود چه ؟ لعلي داشتم و بس كه خون جگر خوردم ، سنگ شد . خشك شدم . بي احساس شدم . سرد شدم . يخ بستم . زمستاني شدم و در صبر ديدن بهاري دوباره پير شدم . موي سپيدم گواهي نمي دهد ؟ چهره شكسته ام گويا و شاهد اين مطلب نيست ؟

روزگاري خوش داشتم . در سر چه سوداها كه نميپروراندم . باور نداري ؟ باور نداري كه انگيزه اش تمام تو بودي ؟! حق داري . من هم اگر بودم … نه ! من باور ميكردم . اما هيچكس حتي خودت هم باور نداري . قطار من هميشه تأخير داشته . زماني به مقصد رسيده كه تو را در قطار جلوئي ، به وضوح ميديدم كه كسي ديگر را با من اشتباه گرفته اي و سفر با او آغاز كرده اي . اما بر خلاف تصورت ، حالا كه او را بهتر از من يافتي و راضي هستي ، من فراموشت نميكنم . ازت نميگذرم . از همان راهي كه رفته اي ميگذرم به اين اميد كه شايد روزي در ايستگاه ميانه اي منتظرم باشي و آن ايستگاه ميان راه آغازي باشد براي راه من و تو . آري ! اينرا هم ميدانم شايد ، شايد ، شايد ، …. و باز هم اميدوارم كه شايدي باشد ضعيف ، تو مرا فراموش كني و با هم او راه را به پايان برساني . تو باقطاري رفتي كه قرار بور با هم برويم و قطاري كه بايد مرا به تو مي رساند تأخيري سرنوشتي داشت و تو سوار بر قطار زندگي طي مسير كردي و من با پاي پياده به دنبالت . اگر آن شايدها به بايد تبديل شود روزي به آخر خطمان ميرسم كه ديگر خط عمرم هم در ايستگاههاي پاياني است .

من لولي ملامتي و پير و مرده دل / تو كولي جوان و بي آرام و تيز دو

رنجور ميكند نفس پير من تورا

حق داشتي ، برو !

نمي دانم اين نوشتن از تو پاياني دارد يا نه . اما ميدانم بهانه نوشتن از تو هميشه هست ، چون تو براي من هميشه هستي . هرجا بروي به دنبالت ميآيم . از تو گذشتن بر من محال است و خودت خوب ميداني .

به اين سئوال پيش خودت پاسخگوباش . از آزار دادن من لذت ميبردي و ميبري ؟ از بي توجهي ها ؟ از ناديده گرفتنهايم ؟ از …

ارسال شده در زندگي همين است. برچسب‌ها: . بیان دیدگاه »

عوض نمی شویم

چرا بعضیا که شاید دوستت دارن ، به خودشون حق میدن که تو رو عوضت کنن و اونی بکنن که خودشون دلشون می خواد ؟

این همیشه برای من ، تو ارتباطاتم ، یه مشکل بزرگ بوده . اصلا ً فرقی نمی کنه که چه جور رابطه ای بوده باشه . مسئله این بوده که اگر طرف مقابل من احساس میکرده که من رو دوست داره ، حالا واقعی یا توهم ، این طرز فکر رو داشته که حق داره به نسبت ارزشی که برای من داره منو تغییر بده و چه بسا که حتی با تهدید کار رو به جائی رسونده که من دیگه نتونستم ادامه بدم چه مادرم که نزدیک ترین فرد تو زندگیم بوده و به دنبال اون خانواده ، چه نامزد سابقم که باعث شد زندگیمون از هم بپاشه و چه دوستان دور و نزدیک .

یه خورده به مسئله یه جور دیگه نگاه کنیم ؛ نمی خوام بگم اونا مقصرن یا من یا بهتره بگم که هر دو طرف مقصرن که اصطکاک و کنتاکت به وجود میاد اما اگر از خودمون بخوایم شروع کنیم فکر کنم تو اولین قدم به این سئوال باید جواب بدیم که آیا این کسی که من براش دایه دلسوزتر از مادر شدم ، آدم هست یا نه ؟! بالغ هست یا نه ؟! عقل داره یا نه ؟! چی ما رو دوستدار اون کرده ؟!

هر آدمی حق داره خودش برای خودش تصمیم بگیره مگر اینکه در شرایطی باشه که اصلا ً توان تصمیم گیری نداشته باشه مثلا ً دیوونه باشه که حتی من برای دیوونه ها هم این حق رو قائلم . این اولین آزادی هر آدمی میتونه باشه : هر کاری دوست داری بکن اما به دیگران و آزادیشون صدمه نزن . پس اگر دوست من ! من رو دوست داری همونجوری که هستم دوستم داشته باش اگر نمی تونی ازم بگذر که فکر میکنم این راحت ترین راه حل برای تو باشه . پس خواهر من ! حق من رو به عنوان انسان بودن نادیده نگیر  و قبول کن که من میتونم و باید خودم برای خودم تصمیم بگیرم . پس مادر من ! پدر من ! اینقدر اشتباهاتم رو به روم نیارین و منو با کسانیکه حتی حاضر نیستم یک ساعت کنارشون باشم مقایسه نکنین و اگر به تصمیماتم هم نمی خواین احترام بذارین اشکال نداره اما من رو تحت فشار نذارین تا اونی بشم که شما ها میخواین .

من آدم هستم . عاقل و بالغ هستم . حق دارم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم . من همینی هستم که هستم و نمی خوام تبدیل بشم به یه آدم دیگه . میخوام همینی که هستم باشم . اگر فکر میکنین منو دوست دارین من رو همینجوری که هستم بخواین ، من عوض نمی شم

اگر هم منو اینجوری نمی خواین اشکال نداره ولی به این فکر نکنین که منو اونجوری درست میکنین که خودتون دوست دارین

پس ما عوض نمی شویم