برف، عسل، ويولن سياه

برف سفيد است

من را ميپوشاند

سفيد پوشيده ام …

عسل تلخ است

تو شيريني

من بي بهره از چشيدن …

ويولن سياه روي طاقچه

سكوت

چه آهنگ زيبائي …

مينيمال 1

كشش و ميل فراوون به كوتاه نوشتن بالاخره غالب شد. حالا تعداد پستها زياد ميشه و منم زود به زود خودم رو خالي ميكنم .

با اومدن “گوشه دنج تنهائي من” اينجا كمتر پيدام ميشه ولي ظاهراً

“هميشه چيزها اونطور كه ميبيني نيستند”

این روزها … (1)

گاهی دوست دارم از روزهایم بنویسم . بعضی اوقات احساس میکنم نوشته هایم ، شاید ، زیاد واقعی به نظر نیاید . به دو دلیل ، یک آنکه من آنها را در زمانی مینویسم که احتیاج به برون فکنی افکارم دارم و دوم اینکه اگر کسی خواننده این خزعبلات بتشد شاید فکر کند که من همیشه این حال را دارم و این از واقعیتی که در آن زندگی میکنم فرسنگها فاصله دارد .

گاهی دلم میخواهد ساده بنویسم . ساده بگویم . ساده باشم . نانوشته ها و ناگفته های من هیچگاه از جنس غیر خودم نبوده اما اینگونه روایت کردنشان ، این را میرساند که گوئی همه از جنس دیگری هستند .

روزهای اخیر روزهای پرفشاری برای من بودند . از طرفی استرس و فشار کار و تحویل و ابلاغ پروژه ای که 5 ماهی با آن درگیر بودم و به جرأت از نقطه ای منفی به جائی رساندم که قابل استفاده برای شرکت باشد و به نوعی بازدهی واقعی و قابل اندازه گیری داشته باشد ، از طرف دیگر سیستمهائی جدید که برای شرکت به نوعی تجربه ای جدید به حساب می آیند و برای من نیز غریبتر ولی به پشتوانه انگیزه بی پایانم – امیدوارم که اینگونه باشد – به سرعت و مقبولیت کامل پیش می رود . اینها استرسهائی بودند که شاید از نگاه همه واضح و قابل لمس باشند ولی بیش از اینها با مواردی درگیر شدم که در کوتاه ترین زمان ممکن من را از لبه مطمئنی در کنارگذر یک پرتگاه به حالت وارونه در دیواره آن پرتگاه انداخت و درست همین حالا ذهنم به شدت درگیر با این مسئله است که : من باید بازگردم ، باید خودم را به همه ثابت کنم ، ولی رفتاری راکه در این چند ماه پیش گرفته بودم باید به کل کنار بگذارم .

متأسفانه محیط کار ، شرایط روانی ، روابط و خود افراد در آن محیط به شدت از چشمم افتاده اند . نمی خواهم به جزئیات اشاره کنم چون به نوعی این کار را درست نمی دانم ، هرچه باشد اختلافات و اتفاقات درون سازمانی است و حتی اینجا که حتی رهگذری هم ندارد جای مناسبی برای عنوان کردنش نیست و فقط به این موضوع اشاره میکنم که چون در مقام فردی که از حیثیت یک خانم و خانواده اش دفاع کردم به شدت سرخورده شدم و احساس میکنم اگر افراد درگیر این ماجرا مرد بودند ، به هیچ وجه این اتفاقات رخ نمی داد . حد اقل من با نیت خیری که داشتم در نهایت مجبور به عذر خواهی از … نمی شدم.

در همین محیط نم نم در کنارم کار میکند . او نیز حال و روز چندان مساعدی نداشت و این بیشتر از هر چیزی مرا آزار میداد . دوست نداشتم در مسائل خصوصی اش دخالت کنم ، اما گاهی واقعا ً نمی توانستم و به شدت اصرار میکردم که با من درباره مشکلش حرف بزند و خوب کاملا ً مشخص است که چه پاسخی می شنیدم.

روزهای سختی بود چون نم نم را در کنارم حتی در ساعتهای غیر کاری داشتم ، با تلفن ، اما همیشه این واضح بود ، حتی واضح تر از خودش که هیچوقت او را نخواهم داشت . نمی توانم درد این مطلب را به این راحتی ها توضیح بدهم همانطور که رابطه ام را با او نمی توانم توجیه کنم و حداقل برای خودم روشن کنم .

الان دارم به شدت به بازگشتم به کار فکر میکنم . دیگر پول ، مسئولیت ، تعهد و … برایم ارزشی ندارند . تنها انگیزه ام برای بازگشت نم نم است . خودش هم میداند . از من پرسید چند درصد ممکن است بازگردم و من پاسخی نداشتم و او نیز به رسم معشوق بودنش گفت : این چند روز تنهایت می گذارم تا در تصمیمت تأثیری نداشته باشم . خودش میداند و اینگونه مرا عذاب می دهد . خودش خوب میداند که اگر فقط یک کلمه میگفت : بمان از جان و دل بازمی گشتم و تا آخر پایش می ایستادم ولی چه کنم که رسم او این نیست . رسم عاشق کشی میگوید همیشه اورا در خلسه ، در فضای معلق ، در بی تصمیمی نگه دار .

ولی در نهایت خود را آماده خواهم کرد که بازگردم ، بازگردم و وجهه شکسته ام را باز بسازم که این اولین بار نیست و با تمام بارهای قبل هم تفاوت دارد و این زندگی من است . در تجربه دائم سر کردن…

پ.ن.1 : دلم برات خیلی تنگ شده . لطفا ً اینقدر راحت ، بی تفاوت نباش .

پ.ن.2 : شنبه باز میگردم ولی چه بازگشتنی . همه حسرت روزهای گذشته را خواهند خورد .

پ.ن.3 : خوشحالم که حسودان و کوردلان راه به جائی نبردند

دلگير ميشوم ، وقتي دلگير باشي

دلگير ميشوم از دلگيريت . نمي خواهم دلت بگيرد . نميخواهم هيچ اتفاقي در اين روزگار نحس دلگيرت كند . ميدانم جوابم چيست ، “مگر من آدم نيستم ؟ مگر نميتوانم ، حق ندارم دلگير شوم ؟”

پاسخت سخت است . هميشه پاسخ دادن به تو مشكل بوده برايم . ميترسم . ميترسم كفر بگويم اگر بگويم تو هم آدمي و انساني وقتي كسان ديگري هم انسان و فرزند آدم خطاب ميشوند . آخر تو از تمام آنها بالا تري . تو فرشته هم نيستي كه فرشته ها هم بر بودنت غبطه مي خورند . باور كن ، باور كن ، باور كن براي من قديسه اي هستي كه خداوند هم به آفرينشت ميبالد .

من نيك نيستم اما نيكي و حسن را به خوبي ميشناسم . نيك بودن لايق توست . لايق كسان ديگر نمي شود اما براي من ، لايق توست . حق توست . وجود توست . اگر تو هم انسان باشي پس حيوانهائي كه بوئي از نيكي نبرده اند و ديدن حسن و نيكي كورشان ميكند چرا حق انسان بودن دارند ؟

از من ميپرسي كه “مگر حق ندارم كه دلگير باشم ؟” ميگويم نه ! من اين حق را به تو نمي دهم . كساني كه تو عزيزشان هستي ، اگر بدانند اين قديسه دلش از چيزي گرفته است ، كسي دلش را شكسته است ، دلشان طاقت نمي آورد مگر آنكه آن چيز يا آن كس را از هستي نيستش كنند .

تو لايق بهترينهائي . تو خودت بهتريني . تو خود خوب مطلق هستي . اگر دل تو بگيرد ، اگر ذهنت آلوده شود به نسيانها و نقصانها و هزاران نقص ديگر ، كساني كه دل به خوبي خوش كرده اند ، كساني كه تورا بهانه خوب بودنشان ميخواهند و ميدانند ، چه بر سرشان مي آيد ؟

بگذار دستي بر سايه ات بكشم ، سايه ات ويرانگر ويرانه هايم ميشود …

پ.ن:خانم فتحي : بايد بري پيش روانپزشك دارو بگيري . ديگه فقط مشاوره جواب نميده . حالتهائي رو تو اين چند هفته داري كه همش نشونه بيقراريه . كارهاي قبليمون هم خراب ميشه ….

من : آخه خانم فتحي …..  (تو دلم :‌ درد من جاي ديگست . درمونم هم همونجا . هيچ داروئي خوبم نمي كنه . ميدونم .)