امروزمان اینگونه بود

سلام به هيچكس . هيچكسي كه هر روز از اين كوچه رد ميشه و اين نوشته ها رو ميخونه .
امروز روز عجيبي بود . حال فيزيكي ام به شدت خراب بود و اين در حالي بود كه صبح اول وقت يه امتحان نفس گير اصول حسابداري داشتم . نتيجه راضي كننده بود .
ميدوني ! احساس ميكنم چيزي كه تو زندگي من كمبودش به شدت احساس ميشه پول نيست ، دوست نيست و بخصوص از جنس دخترش ، موقعيت خاصي نيست ، حتي شرايط خاصي هم نيست كه بگم اگر اونها رو داشته باشم ميتونم در مراحل بعدي به اهداف ديگه اي برسم .
در واقع تمام احساس كمبود ها و خلأ هاي وجودي تو زندگيم از نبود معنا به وجود مياد . معنا خيلي لفظ كلي در مورد اين موقعيت به حساب مياد اما مواردي كه تو ذهنم هست هم در سرفصلي غير از معنا نمي گنجه .
من به ارزش و بعد از اون به هدف متعالي احتياج دارم . هميشه اين سؤال وجود داشته كه هدف انسان از اين دنيا بودن چيه ؟ تنها مطلب قابل لمس و بزرگ دقيقاً به اندازه پاسخي كه انتظار داشتم همين بود : تعالي . ولي تا حالا نتونسته بودم تعالي انسان و به كمال رسيدنش رو براي خودم معني كنم .
حالا بعد از كلي درگيري فكري ، مشاوره هاي مختلف و مطالعه تو هر زمينه اي ، اين شده تفصيل اين تعريف :
انسان براي انسان موندنش احتياج داره از روزمرگي فرار كنه . زندگي عادي و ماشيني ناخواسته انسان رو دچار روزمرگي مي كنه . ولي گاهي پيش مياد كه تو زمينه كار ، درس يا زندگي ارزشها و اهداف مدت داري رو براي خودش تعريف ميكنه كه تا رسيدن به اون هدف ، سير روزمرگي قطع ميشه . ولي با به هدف رسيدن كم كم اون روال سابق برميگرده و روز از نو روزي از نو .
حالا روشنه كه اگر بشه هدفي نامحدود از نظر زماني رو تعريف كرد كه حتماً قابل دستيابي و اندازه گيري باشه ، باعث ميشه هميشه در تلاش باشي براي رسيدن به اين هدف . اين هدف ميتونه در وهله اول ارزشهاي انساني باشه و در كنار اون اهداف ريز تر و تخصصي تر در زمينه كار و زندگي هم انتخاب بشه . امروز يك نقطه عطف تو زندگي من به حساب مياد
اين سير روز مرگي شكست . به بزرگترين سؤال زندگيم جواب دادم و مي خواهم ديگه تو اين دنيا به هيچكس وابسته نباشم . ميخوام اونقدر قوي باشم كه به هيچكس و هيچ چيز توي اين دنيا و از موجودات اين دنيا وابستگي نداشته باشم .
اين براي من ارزشي ميشه كه هر روز ميتونه به يك هدف رسيدن باشه هر روز ميشه اندازه گيري كرد مسافت طي شده رو و هر روز ميشه فكر كرد تو قدم اول هستي
اينجا كار تمام نشده است و آغاز پايان نيست اما شايد پايان آغاز باشد .

این روزها … (1)

گاهی دوست دارم از روزهایم بنویسم . بعضی اوقات احساس میکنم نوشته هایم ، شاید ، زیاد واقعی به نظر نیاید . به دو دلیل ، یک آنکه من آنها را در زمانی مینویسم که احتیاج به برون فکنی افکارم دارم و دوم اینکه اگر کسی خواننده این خزعبلات بتشد شاید فکر کند که من همیشه این حال را دارم و این از واقعیتی که در آن زندگی میکنم فرسنگها فاصله دارد .

گاهی دلم میخواهد ساده بنویسم . ساده بگویم . ساده باشم . نانوشته ها و ناگفته های من هیچگاه از جنس غیر خودم نبوده اما اینگونه روایت کردنشان ، این را میرساند که گوئی همه از جنس دیگری هستند .

روزهای اخیر روزهای پرفشاری برای من بودند . از طرفی استرس و فشار کار و تحویل و ابلاغ پروژه ای که 5 ماهی با آن درگیر بودم و به جرأت از نقطه ای منفی به جائی رساندم که قابل استفاده برای شرکت باشد و به نوعی بازدهی واقعی و قابل اندازه گیری داشته باشد ، از طرف دیگر سیستمهائی جدید که برای شرکت به نوعی تجربه ای جدید به حساب می آیند و برای من نیز غریبتر ولی به پشتوانه انگیزه بی پایانم – امیدوارم که اینگونه باشد – به سرعت و مقبولیت کامل پیش می رود . اینها استرسهائی بودند که شاید از نگاه همه واضح و قابل لمس باشند ولی بیش از اینها با مواردی درگیر شدم که در کوتاه ترین زمان ممکن من را از لبه مطمئنی در کنارگذر یک پرتگاه به حالت وارونه در دیواره آن پرتگاه انداخت و درست همین حالا ذهنم به شدت درگیر با این مسئله است که : من باید بازگردم ، باید خودم را به همه ثابت کنم ، ولی رفتاری راکه در این چند ماه پیش گرفته بودم باید به کل کنار بگذارم .

متأسفانه محیط کار ، شرایط روانی ، روابط و خود افراد در آن محیط به شدت از چشمم افتاده اند . نمی خواهم به جزئیات اشاره کنم چون به نوعی این کار را درست نمی دانم ، هرچه باشد اختلافات و اتفاقات درون سازمانی است و حتی اینجا که حتی رهگذری هم ندارد جای مناسبی برای عنوان کردنش نیست و فقط به این موضوع اشاره میکنم که چون در مقام فردی که از حیثیت یک خانم و خانواده اش دفاع کردم به شدت سرخورده شدم و احساس میکنم اگر افراد درگیر این ماجرا مرد بودند ، به هیچ وجه این اتفاقات رخ نمی داد . حد اقل من با نیت خیری که داشتم در نهایت مجبور به عذر خواهی از … نمی شدم.

در همین محیط نم نم در کنارم کار میکند . او نیز حال و روز چندان مساعدی نداشت و این بیشتر از هر چیزی مرا آزار میداد . دوست نداشتم در مسائل خصوصی اش دخالت کنم ، اما گاهی واقعا ً نمی توانستم و به شدت اصرار میکردم که با من درباره مشکلش حرف بزند و خوب کاملا ً مشخص است که چه پاسخی می شنیدم.

روزهای سختی بود چون نم نم را در کنارم حتی در ساعتهای غیر کاری داشتم ، با تلفن ، اما همیشه این واضح بود ، حتی واضح تر از خودش که هیچوقت او را نخواهم داشت . نمی توانم درد این مطلب را به این راحتی ها توضیح بدهم همانطور که رابطه ام را با او نمی توانم توجیه کنم و حداقل برای خودم روشن کنم .

الان دارم به شدت به بازگشتم به کار فکر میکنم . دیگر پول ، مسئولیت ، تعهد و … برایم ارزشی ندارند . تنها انگیزه ام برای بازگشت نم نم است . خودش هم میداند . از من پرسید چند درصد ممکن است بازگردم و من پاسخی نداشتم و او نیز به رسم معشوق بودنش گفت : این چند روز تنهایت می گذارم تا در تصمیمت تأثیری نداشته باشم . خودش میداند و اینگونه مرا عذاب می دهد . خودش خوب میداند که اگر فقط یک کلمه میگفت : بمان از جان و دل بازمی گشتم و تا آخر پایش می ایستادم ولی چه کنم که رسم او این نیست . رسم عاشق کشی میگوید همیشه اورا در خلسه ، در فضای معلق ، در بی تصمیمی نگه دار .

ولی در نهایت خود را آماده خواهم کرد که بازگردم ، بازگردم و وجهه شکسته ام را باز بسازم که این اولین بار نیست و با تمام بارهای قبل هم تفاوت دارد و این زندگی من است . در تجربه دائم سر کردن…

پ.ن.1 : دلم برات خیلی تنگ شده . لطفا ً اینقدر راحت ، بی تفاوت نباش .

پ.ن.2 : شنبه باز میگردم ولی چه بازگشتنی . همه حسرت روزهای گذشته را خواهند خورد .

پ.ن.3 : خوشحالم که حسودان و کوردلان راه به جائی نبردند

دلگرم باش … خنده اش اگر با تو نيست ، هنوز هست

ديگر به من لبخند نمي زند . حتي نگاهم نميكند ، چيزي كه گاهي آنچنان دلم را ميلرزاند كه گوئي تازه در همين لحظه اينجا حضور يافته ام .

از من دور شد . بايد مي شد . نبايد خودم را اينقدر به او نزديك مي كردم حتي اگر او اجازه مي داد ، كه اجازه هم داد ، دلم از اين ميترسد كه نكند لحظه اي دلش لرزيده باشد ، نكند لحظه اي به من فكر كرده باشد ، نكند ….

لبخندش بسيار زيبا بود . زيباست . اما ديگر ، حتي گاهي هم ، به من نيست . و اين يعني تمام روزهاي نيامده كه در راه بودند باز هم به عمق تاريك و محو آينده فرو رفتند .

نمي دانم چطور ادامه بدهم . چرا ادامه بدهم . به قول شاعر : “به كجاي اين شب تيره … “

نيستي و هستي ام دارد نيست مي شود . نمي دانم . يا من خيلي ضعيفم و يا زمانه با من خيلي بد تا ميكند . اسم اين يكي را خودم هم شكست نمي گذارم تو هم نمي گوئي شكست خوردي ولي واقعيت اينست كه براستي باختم .

نقشه ها داشتم ، فكر ها داشتم ، حرف ها داشتم ، هدفها داشتم و حالا ديگر مهم نيست .

دلخوش ميكنم به اينكه هنوز مي خندي هر چند وقتي كه … ، ميخندي . ولي ميخندي عزيز دل و همين كافيست . ميدانم …. بگذريم .

اين روزگار غريب

غريبي اين روزگاردر روزگار غريبي سر مي كنيم . ميخواهم توصيفش كنم اما در توصيف چيزي كه برايت غريب مينمايد چه ميتواني بگوئي .

از خوشي بگويم ، در ناخوشي آميخته . از آرامش بگويم ، بدست آوردنش بيقرارترين بيقراريست . از خنده بگويم ، پس از آن هميشه گريه بوده و هست . از لذت بگويم ، هيچ لذتي در اين روزگار بي رنج نيست . و اما از عشق بگويم ….

از اين يكي نمي گويم كه گفتن از چيزي به اين پاكي ، مقدسي و والايي در روزگاريكه هر بي سر و پائي ادعاي آنرا دارد ، جز بر زنگار چهره عشق افزودن و غريب ترش كردن چيزي به بار نمي آورد .

روزي شنيدم : “بين ما عشق حكمفرماست ” . دروغ نگفت چون عشقش در پي رنگ و لعاب بود و آنروز من برايش رنگ و لعاب تازه و زيبا داشتم و روز ديگر كسي ديگر .

روز ديگر شنيدم : “به خاطر عشقي كه بينمان است ، فقط مرگ ميتواند ما را از هم جدا كند” . حال هم من زنده ام و هم او و عفريت مرگ نيز جاي ديگر سرگرم است ، اما او همين حرفها را دارد به كساني ديگر ميگويد .

از اين نيز بگذريم كه لاف عشق چه رؤياهايي را نيافريده كه از پي آنها دختري ساده آتيه روشنش را با دقايقي ناپاك تيره و تار كرده و پسري كوته فكر از پي دروغ و بي وفائي و خيانتي كه اين روزها چون هوائي مسموم ملموس است ، در دامهاي سياه و عميق و جانفرسائي افتاده كه هيچ خلاصش نبوده جز مرگ و تباهي و فنا .

ولي تمام نداشته هارا توان قناعتم هست جز عشق كه انگيزه است و زندگي مي آفريند و براي من هميشه مقدس ترين روي زمين بوده . عشق من عشق افلاطوني است و با عشق آسماني غريبه ام . همانگونه كه افلاطون در اتوپيا تمثيل عشق زميني و پاكي را مي آورد ، من نيز ميخواهم آن تمثيل را به واقعيتي در اتوپياي خود بدل سازم .

همراهم را يافته ام . هم دلم را يافته ام . براي اولين بار در زندگانيم گرماي نفس كسي ، گرانش وجودش حتي در فاصله نه چندان كوتاه آنچنان سينه ام را مي فشارد كه از قلبم اطمينان پيدا ميكنم كه او همان اوست . هماني كه بايد بسازيم در كنار هم بهشتي روي زمين براي خودمان . ولي افسوس … افسوس … افسوس … . دير رسيدم . او رفته بود …………