تئوري از كسي كه منصف است

واقعاً خيلي قشنگ گفتي كه “هر كسي يك اشكال دارد .

منم اتفاقاً خيالم راحت شد چون يكي از بزرگترين تناقضات ذهنيم در مورد نغمه برطرف شد

هركسي حداقل يك اشكالي داره؛من ، تو ، او ، ما ، … و بقيه ضميرها حتي شما دوست عزيز و حتي تو نغمه قبل از اينها عزيزتر

آره ! يادمه كه گفتم تو قديسه اي . هنوزم ميگم فقط يه چيزي از ذهن من و تو دور مونده بود اونم اين بود كه حتي امروز هم قديسه ها بعضي وقتا زيرآبي ميرن

قرون وسطي كه نيست ، بالاخره يه جائي طرف كم مياره حالا ميخواد سنت ماري باشه يا تو باشي يا من

مينيمال 1

كشش و ميل فراوون به كوتاه نوشتن بالاخره غالب شد. حالا تعداد پستها زياد ميشه و منم زود به زود خودم رو خالي ميكنم .

با اومدن “گوشه دنج تنهائي من” اينجا كمتر پيدام ميشه ولي ظاهراً

“هميشه چيزها اونطور كه ميبيني نيستند”

امروزمان اینگونه بود

سلام به هيچكس . هيچكسي كه هر روز از اين كوچه رد ميشه و اين نوشته ها رو ميخونه .
امروز روز عجيبي بود . حال فيزيكي ام به شدت خراب بود و اين در حالي بود كه صبح اول وقت يه امتحان نفس گير اصول حسابداري داشتم . نتيجه راضي كننده بود .
ميدوني ! احساس ميكنم چيزي كه تو زندگي من كمبودش به شدت احساس ميشه پول نيست ، دوست نيست و بخصوص از جنس دخترش ، موقعيت خاصي نيست ، حتي شرايط خاصي هم نيست كه بگم اگر اونها رو داشته باشم ميتونم در مراحل بعدي به اهداف ديگه اي برسم .
در واقع تمام احساس كمبود ها و خلأ هاي وجودي تو زندگيم از نبود معنا به وجود مياد . معنا خيلي لفظ كلي در مورد اين موقعيت به حساب مياد اما مواردي كه تو ذهنم هست هم در سرفصلي غير از معنا نمي گنجه .
من به ارزش و بعد از اون به هدف متعالي احتياج دارم . هميشه اين سؤال وجود داشته كه هدف انسان از اين دنيا بودن چيه ؟ تنها مطلب قابل لمس و بزرگ دقيقاً به اندازه پاسخي كه انتظار داشتم همين بود : تعالي . ولي تا حالا نتونسته بودم تعالي انسان و به كمال رسيدنش رو براي خودم معني كنم .
حالا بعد از كلي درگيري فكري ، مشاوره هاي مختلف و مطالعه تو هر زمينه اي ، اين شده تفصيل اين تعريف :
انسان براي انسان موندنش احتياج داره از روزمرگي فرار كنه . زندگي عادي و ماشيني ناخواسته انسان رو دچار روزمرگي مي كنه . ولي گاهي پيش مياد كه تو زمينه كار ، درس يا زندگي ارزشها و اهداف مدت داري رو براي خودش تعريف ميكنه كه تا رسيدن به اون هدف ، سير روزمرگي قطع ميشه . ولي با به هدف رسيدن كم كم اون روال سابق برميگرده و روز از نو روزي از نو .
حالا روشنه كه اگر بشه هدفي نامحدود از نظر زماني رو تعريف كرد كه حتماً قابل دستيابي و اندازه گيري باشه ، باعث ميشه هميشه در تلاش باشي براي رسيدن به اين هدف . اين هدف ميتونه در وهله اول ارزشهاي انساني باشه و در كنار اون اهداف ريز تر و تخصصي تر در زمينه كار و زندگي هم انتخاب بشه . امروز يك نقطه عطف تو زندگي من به حساب مياد
اين سير روز مرگي شكست . به بزرگترين سؤال زندگيم جواب دادم و مي خواهم ديگه تو اين دنيا به هيچكس وابسته نباشم . ميخوام اونقدر قوي باشم كه به هيچكس و هيچ چيز توي اين دنيا و از موجودات اين دنيا وابستگي نداشته باشم .
اين براي من ارزشي ميشه كه هر روز ميتونه به يك هدف رسيدن باشه هر روز ميشه اندازه گيري كرد مسافت طي شده رو و هر روز ميشه فكر كرد تو قدم اول هستي
اينجا كار تمام نشده است و آغاز پايان نيست اما شايد پايان آغاز باشد .

این روزها … (1)

گاهی دوست دارم از روزهایم بنویسم . بعضی اوقات احساس میکنم نوشته هایم ، شاید ، زیاد واقعی به نظر نیاید . به دو دلیل ، یک آنکه من آنها را در زمانی مینویسم که احتیاج به برون فکنی افکارم دارم و دوم اینکه اگر کسی خواننده این خزعبلات بتشد شاید فکر کند که من همیشه این حال را دارم و این از واقعیتی که در آن زندگی میکنم فرسنگها فاصله دارد .

گاهی دلم میخواهد ساده بنویسم . ساده بگویم . ساده باشم . نانوشته ها و ناگفته های من هیچگاه از جنس غیر خودم نبوده اما اینگونه روایت کردنشان ، این را میرساند که گوئی همه از جنس دیگری هستند .

روزهای اخیر روزهای پرفشاری برای من بودند . از طرفی استرس و فشار کار و تحویل و ابلاغ پروژه ای که 5 ماهی با آن درگیر بودم و به جرأت از نقطه ای منفی به جائی رساندم که قابل استفاده برای شرکت باشد و به نوعی بازدهی واقعی و قابل اندازه گیری داشته باشد ، از طرف دیگر سیستمهائی جدید که برای شرکت به نوعی تجربه ای جدید به حساب می آیند و برای من نیز غریبتر ولی به پشتوانه انگیزه بی پایانم – امیدوارم که اینگونه باشد – به سرعت و مقبولیت کامل پیش می رود . اینها استرسهائی بودند که شاید از نگاه همه واضح و قابل لمس باشند ولی بیش از اینها با مواردی درگیر شدم که در کوتاه ترین زمان ممکن من را از لبه مطمئنی در کنارگذر یک پرتگاه به حالت وارونه در دیواره آن پرتگاه انداخت و درست همین حالا ذهنم به شدت درگیر با این مسئله است که : من باید بازگردم ، باید خودم را به همه ثابت کنم ، ولی رفتاری راکه در این چند ماه پیش گرفته بودم باید به کل کنار بگذارم .

متأسفانه محیط کار ، شرایط روانی ، روابط و خود افراد در آن محیط به شدت از چشمم افتاده اند . نمی خواهم به جزئیات اشاره کنم چون به نوعی این کار را درست نمی دانم ، هرچه باشد اختلافات و اتفاقات درون سازمانی است و حتی اینجا که حتی رهگذری هم ندارد جای مناسبی برای عنوان کردنش نیست و فقط به این موضوع اشاره میکنم که چون در مقام فردی که از حیثیت یک خانم و خانواده اش دفاع کردم به شدت سرخورده شدم و احساس میکنم اگر افراد درگیر این ماجرا مرد بودند ، به هیچ وجه این اتفاقات رخ نمی داد . حد اقل من با نیت خیری که داشتم در نهایت مجبور به عذر خواهی از … نمی شدم.

در همین محیط نم نم در کنارم کار میکند . او نیز حال و روز چندان مساعدی نداشت و این بیشتر از هر چیزی مرا آزار میداد . دوست نداشتم در مسائل خصوصی اش دخالت کنم ، اما گاهی واقعا ً نمی توانستم و به شدت اصرار میکردم که با من درباره مشکلش حرف بزند و خوب کاملا ً مشخص است که چه پاسخی می شنیدم.

روزهای سختی بود چون نم نم را در کنارم حتی در ساعتهای غیر کاری داشتم ، با تلفن ، اما همیشه این واضح بود ، حتی واضح تر از خودش که هیچوقت او را نخواهم داشت . نمی توانم درد این مطلب را به این راحتی ها توضیح بدهم همانطور که رابطه ام را با او نمی توانم توجیه کنم و حداقل برای خودم روشن کنم .

الان دارم به شدت به بازگشتم به کار فکر میکنم . دیگر پول ، مسئولیت ، تعهد و … برایم ارزشی ندارند . تنها انگیزه ام برای بازگشت نم نم است . خودش هم میداند . از من پرسید چند درصد ممکن است بازگردم و من پاسخی نداشتم و او نیز به رسم معشوق بودنش گفت : این چند روز تنهایت می گذارم تا در تصمیمت تأثیری نداشته باشم . خودش میداند و اینگونه مرا عذاب می دهد . خودش خوب میداند که اگر فقط یک کلمه میگفت : بمان از جان و دل بازمی گشتم و تا آخر پایش می ایستادم ولی چه کنم که رسم او این نیست . رسم عاشق کشی میگوید همیشه اورا در خلسه ، در فضای معلق ، در بی تصمیمی نگه دار .

ولی در نهایت خود را آماده خواهم کرد که بازگردم ، بازگردم و وجهه شکسته ام را باز بسازم که این اولین بار نیست و با تمام بارهای قبل هم تفاوت دارد و این زندگی من است . در تجربه دائم سر کردن…

پ.ن.1 : دلم برات خیلی تنگ شده . لطفا ً اینقدر راحت ، بی تفاوت نباش .

پ.ن.2 : شنبه باز میگردم ولی چه بازگشتنی . همه حسرت روزهای گذشته را خواهند خورد .

پ.ن.3 : خوشحالم که حسودان و کوردلان راه به جائی نبردند

توهم من ، زندگي بي عشق … نمي توانم

روزگاري در توهم اينكه عشقي وجود ندارد سر مي كردم . اينكه من عاشق نبودم ، نيستم و نمي توانم باشم روزگار را براي من چون خاكستر سست و بي نقش و نا اميد كننده كرده بود . خاكستر سرد ، سردي مي آورد ، سياهي مي آورد ، سبزي را مي خشكاند و بر خاكستر مينشاند .

هرگز از يادم نمي رود حسي را كه اولين بار در تلاقي نگاهت با نگاهم تجربه كردم . لحظه اي بود و گذشت . گذشتنش ويرانگر بود . من و تمام عقايدم را ، من و تمام روزگارم را ، من و خاكستر نشسته بر دلم را … همه را بر باد داد . احساس شرم و لذت با هم در دلم تنيده شد و آنچنان مرا لرزاند كه دنيايم لرزيد .

باورهايم فروريخت . عشق هست . من تا بحال نديده بودمش . عاشقيت بلدم . تا بحال نخواسته بودم . معشوق از كتابها بيرون آمده . من تا بحال قسمتم نبوده .

تو را ديدم ، تو مرا نديدي و نديده اي اما ميداني با من چه كردي ؟ فقط با خود ميگويم “خدايا اين تاوان است يا بشارت ؟ ميخواهم و كمتر ميابم ، فرار ميكنم و از پي ام ميايد”

اريش فروم خوب عاشق را توصيف كرده است . در جائي مي گويد : كسي كه عاشق باشد نمي تواند انسانها ، زندگي و آينده را دوست نداشته باشد . نمي تواند نا اميد باشد . نمي تواند به معشوق بگويد من تو را ديوانه وار دوست دارم و فقط تو را دوست دارم . اصولا ً عشق ورزيدن و دوست داشتن هنر است و نه اقبال . كسي كه هنرمند باشد ، دوست داشته مي شود.*

از آنروز عجيب ، زيبا و دهشتبار اين عايدي خوبي برايم باقي مانده . حالا تو را دوست دارم . خانواده ام را دوست دارم . دوستانم را دوست دارم و دشمنانم را نيز هم . درست است كه هر كدام را به گونه اي ؛ يكي را چون برادر ديگري را چون فرزند . براي يكي جان ميدهم و دلم براي ديگري ميسوزد و نگرانش ميشوم . و همه اين عشق را از تو دارم و خودت را ندارم .

تو را قديسه خواندم ، گفتي در اشتباهم . بايد اعتراف كنم گاهي به حرفت فكر ميكردم و اين فكر … باعث شرمندگيم ميشد و مي شود . اما تو هر چه باشي براي من قديسه اي حتي اگر براي من نباشي چه خودت و چه قديسه . و اين زيبا ترين تناقض زندگيم است.

توهم من نابود شد . زندگي زيباست . زندگي زيبا بود و من زيبائيش را نمي ديدم . اميد هست . آرزو دلگرمم مي كند و همه اينرا از تو دارم . حالا من هم عاشقم . حالا من هم داعيه عشق دارم . حالا هستم و زندگيم جريان دارد و توهمم ناپيداست . پس تو هنوز هم قديسه اي براي من .

آري … زندگي بي عشق برايم معني ندارد … زندگي بي عشق … نمي توانم .

دوستت دارم ها ديگر كوتاه نيستند . آنها براي من ابديند .

دوستت دارم از عمق توهمم تا ارتفاع آرزويم