اين روزگار غريب

غريبي اين روزگاردر روزگار غريبي سر مي كنيم . ميخواهم توصيفش كنم اما در توصيف چيزي كه برايت غريب مينمايد چه ميتواني بگوئي .

از خوشي بگويم ، در ناخوشي آميخته . از آرامش بگويم ، بدست آوردنش بيقرارترين بيقراريست . از خنده بگويم ، پس از آن هميشه گريه بوده و هست . از لذت بگويم ، هيچ لذتي در اين روزگار بي رنج نيست . و اما از عشق بگويم ….

از اين يكي نمي گويم كه گفتن از چيزي به اين پاكي ، مقدسي و والايي در روزگاريكه هر بي سر و پائي ادعاي آنرا دارد ، جز بر زنگار چهره عشق افزودن و غريب ترش كردن چيزي به بار نمي آورد .

روزي شنيدم : “بين ما عشق حكمفرماست ” . دروغ نگفت چون عشقش در پي رنگ و لعاب بود و آنروز من برايش رنگ و لعاب تازه و زيبا داشتم و روز ديگر كسي ديگر .

روز ديگر شنيدم : “به خاطر عشقي كه بينمان است ، فقط مرگ ميتواند ما را از هم جدا كند” . حال هم من زنده ام و هم او و عفريت مرگ نيز جاي ديگر سرگرم است ، اما او همين حرفها را دارد به كساني ديگر ميگويد .

از اين نيز بگذريم كه لاف عشق چه رؤياهايي را نيافريده كه از پي آنها دختري ساده آتيه روشنش را با دقايقي ناپاك تيره و تار كرده و پسري كوته فكر از پي دروغ و بي وفائي و خيانتي كه اين روزها چون هوائي مسموم ملموس است ، در دامهاي سياه و عميق و جانفرسائي افتاده كه هيچ خلاصش نبوده جز مرگ و تباهي و فنا .

ولي تمام نداشته هارا توان قناعتم هست جز عشق كه انگيزه است و زندگي مي آفريند و براي من هميشه مقدس ترين روي زمين بوده . عشق من عشق افلاطوني است و با عشق آسماني غريبه ام . همانگونه كه افلاطون در اتوپيا تمثيل عشق زميني و پاكي را مي آورد ، من نيز ميخواهم آن تمثيل را به واقعيتي در اتوپياي خود بدل سازم .

همراهم را يافته ام . هم دلم را يافته ام . براي اولين بار در زندگانيم گرماي نفس كسي ، گرانش وجودش حتي در فاصله نه چندان كوتاه آنچنان سينه ام را مي فشارد كه از قلبم اطمينان پيدا ميكنم كه او همان اوست . هماني كه بايد بسازيم در كنار هم بهشتي روي زمين براي خودمان . ولي افسوس … افسوس … افسوس … . دير رسيدم . او رفته بود …………

يك پاسخ برايش بگذاريد