فقط براي تو

از تو نوشتن بهانه نمي خواهد . تو خود بهانه هر نوشتني .

محروم ميكني مرا از ديدن زيباترين آفريده اي كه خدا در مجموعه آفريده هايش از مقابل چشمانم گذرانده است . ميگويند خداوند شش روز را صرف آفرينش انسان كرد . شش روز براي آفريدن تو كافيست ؟ اگر هم كافيست فكر كنم تنها از قدرت خداوندي برآيد كه سرنوشت مرا نيز اينگونه رقم زده است .

چگونه بگذرم از اين زيبائي ؟ چگونه جذبش نشوم ؟ كور هم بودم ،‌ باز هم تورا مي ديدم . تو كامل ترين و زيبا ترين تصور من از جنس جفت مرد است . اينگونه هم از ميدان به در نمي شوم هرچند تا مرز نابودي و نيستي پيش ميروم . نميداني چقدر سخت است چشمه جوشان آب در نزديكي ات باشد و تو كه سالها طعم سراب را چشيده اي ، باز هم محروم بماني از آب .

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر / آري شود و ليك به خون جگر شود

ولي اگر در سينه ات لعل بود چه ؟ لعلي داشتم و بس كه خون جگر خوردم ، سنگ شد . خشك شدم . بي احساس شدم . سرد شدم . يخ بستم . زمستاني شدم و در صبر ديدن بهاري دوباره پير شدم . موي سپيدم گواهي نمي دهد ؟ چهره شكسته ام گويا و شاهد اين مطلب نيست ؟

روزگاري خوش داشتم . در سر چه سوداها كه نميپروراندم . باور نداري ؟ باور نداري كه انگيزه اش تمام تو بودي ؟! حق داري . من هم اگر بودم … نه ! من باور ميكردم . اما هيچكس حتي خودت هم باور نداري . قطار من هميشه تأخير داشته . زماني به مقصد رسيده كه تو را در قطار جلوئي ، به وضوح ميديدم كه كسي ديگر را با من اشتباه گرفته اي و سفر با او آغاز كرده اي . اما بر خلاف تصورت ، حالا كه او را بهتر از من يافتي و راضي هستي ، من فراموشت نميكنم . ازت نميگذرم . از همان راهي كه رفته اي ميگذرم به اين اميد كه شايد روزي در ايستگاه ميانه اي منتظرم باشي و آن ايستگاه ميان راه آغازي باشد براي راه من و تو . آري ! اينرا هم ميدانم شايد ، شايد ، شايد ، …. و باز هم اميدوارم كه شايدي باشد ضعيف ، تو مرا فراموش كني و با هم او راه را به پايان برساني . تو باقطاري رفتي كه قرار بور با هم برويم و قطاري كه بايد مرا به تو مي رساند تأخيري سرنوشتي داشت و تو سوار بر قطار زندگي طي مسير كردي و من با پاي پياده به دنبالت . اگر آن شايدها به بايد تبديل شود روزي به آخر خطمان ميرسم كه ديگر خط عمرم هم در ايستگاههاي پاياني است .

من لولي ملامتي و پير و مرده دل / تو كولي جوان و بي آرام و تيز دو

رنجور ميكند نفس پير من تورا

حق داشتي ، برو !

نمي دانم اين نوشتن از تو پاياني دارد يا نه . اما ميدانم بهانه نوشتن از تو هميشه هست ، چون تو براي من هميشه هستي . هرجا بروي به دنبالت ميآيم . از تو گذشتن بر من محال است و خودت خوب ميداني .

به اين سئوال پيش خودت پاسخگوباش . از آزار دادن من لذت ميبردي و ميبري ؟ از بي توجهي ها ؟ از ناديده گرفتنهايم ؟ از …

ارسال شده در زندگي همين است. برچسب‌ها: . Leave a Comment »

يك پاسخ برايش بگذاريد