دلگرم باش … خنده اش اگر با تو نيست ، هنوز هست

ديگر به من لبخند نمي زند . حتي نگاهم نميكند ، چيزي كه گاهي آنچنان دلم را ميلرزاند كه گوئي تازه در همين لحظه اينجا حضور يافته ام .

از من دور شد . بايد مي شد . نبايد خودم را اينقدر به او نزديك مي كردم حتي اگر او اجازه مي داد ، كه اجازه هم داد ، دلم از اين ميترسد كه نكند لحظه اي دلش لرزيده باشد ، نكند لحظه اي به من فكر كرده باشد ، نكند ….

لبخندش بسيار زيبا بود . زيباست . اما ديگر ، حتي گاهي هم ، به من نيست . و اين يعني تمام روزهاي نيامده كه در راه بودند باز هم به عمق تاريك و محو آينده فرو رفتند .

نمي دانم چطور ادامه بدهم . چرا ادامه بدهم . به قول شاعر : “به كجاي اين شب تيره … “

نيستي و هستي ام دارد نيست مي شود . نمي دانم . يا من خيلي ضعيفم و يا زمانه با من خيلي بد تا ميكند . اسم اين يكي را خودم هم شكست نمي گذارم تو هم نمي گوئي شكست خوردي ولي واقعيت اينست كه براستي باختم .

نقشه ها داشتم ، فكر ها داشتم ، حرف ها داشتم ، هدفها داشتم و حالا ديگر مهم نيست .

دلخوش ميكنم به اينكه هنوز مي خندي هر چند وقتي كه … ، ميخندي . ولي ميخندي عزيز دل و همين كافيست . ميدانم …. بگذريم .

هديه ام را گرفتم !

امشب شب تولد من است . شب 10ام تير ماه .

اين شب در اين چند سال اخير هيچ شباهتي به شبهاي تولد تو و ديگران نداشته است

هديه امسال

تنهائي مطلق

بود . آنهم از كسي كه برام خيلي عزيز بود .

خاطرات واضح و روشن از شبهاي تولدم يادم نيست . چون چيز جالبي توش برام نبوده . اما خاطرات اينجور هدايا هيچوقت از ذهنم پاك نميشه .

اينا زخماي موندگار هستن . سرمايه هاي يه مرد . نبايد راحت ازش گذشت . احساس ميكنم زندگي هم خودش ديگه از روي من خجالت ميكشه . بگذريم

امروز نم نمي كه از چند وقت پيش تو زندگيم شروع به باريدن كرده بود و روز به روز اثرش عميق تر ميشد روي روحم و من كه نشئه نواي دلنشينش بودم و نمي فهميدم كه اين اثر چيزي نيست جز يه زخم ديگه ، هر روز مشتاق تر از روز قبل تن به بارش اون ميدادم و مثل اثر آب مقدس رو تن دورگه ها تمام وجودم رو مثل يك اسيد خورنده با خودش مي برد . امروز اين نم نم تموم شد . يادم نبود هر آغازي يه پاياني داره . حتي به پايان اين نغمه دلنشين فكر هم نمي كردم و نميدونستم اينقدر با زجر و درد درست مثل يك معتاد كه به افيون معتاده و منم به افيون مسحور اين نم نم معتاد شده بودم ، درد كشيدم ، زجر كشيدم و صدامم در نيومد . ميدوني كه فردا سالگرد تأسيس شركت هم هست . روز صنعت و معدن هم هست . به همتون فردا پاداش و هديه ميدن ولي اينو نمي دوني كه هديه من رو امروز دادن .

يكبار قبل از اين هم يك ندا كه برام مسحور كننده بود تو يه دوره كوتاه ، برام همين داستان رو داشت و هديه ام از اون خيلي شبيه هديه امشبم بود فقط تفاوتش تو مطلق نبودنش بود . ميدونستم اين يكي هر چقدر هم كه طولاني باشه ، مطلق نيست . چون اونوقت كساني رو داشتم كه تنها نباشم اما حالا …

شب تولدم مباركت باشه . اگر شمعي بود واسه فوت كردن مطمئن باش آرزوم فقط خوشبختيه توئه.

پ.ن.1: يه حسي بهم ميگه اين وسط ، كسي هست كه خيلي هم بي ربط به قضيه نيست و خانم ت ازش با خبر بوده و جواب منو از قبل ميدونسته ولي نمي گم كه رو جواب تأثير گذاشته …

پ.ن.2: من اگه جاي اون كسي كه ميانجي شد بودم براي برادرم كه 2 سال از من بزرگتره اين كار رو ميكردم البته اگر برادرم مجرد بود . خدا ميدونه ، شايدم ….

پ.ن.3: اون : بهتره اول صبر كني جواب سئوال اولتو بگيري بعد دوميشو بپرسي (با تحكم)

من(تو دلم) : مگه من رو با الواطاي كوچه و خيابون اشتباه گرفته كه اينجوري با اين لحن اينو بهم ميگه ؟ من كه خودم گفتم اصلا ً اين بايد پيش شرط باشه . چرا اينجوري ميكنه با من ؟

سكوت نسبتا ً طولاني ……..

اون : بله. هست!

من(بازم تو دلم):چرا همه جا سياه شد …….. و بازم سكوت ممتد تا قطع شدن تلفني كه تو 20 يا 25 متري من بود .

پ.ن.4: يه همكار تو راهرو وقتي من تكيه دادم به ديوار ميزنه پشتم و ميگه :”غصه نخور مهندس حل ميشه ايشالا” و منم تو دلم ميگم “حل شد. حل شدم . منم رو تصميمم هستم . پس بازم به حرف دلم اعتماد ميكنم و صبر ميكنم يا خودش بياد يا …

پ.ن.5:خانوم ت ! منم حس ششمم بعضي وقتا خوب كار ميكنه . چه بسا بهتر از شما .

پ.ن.6: شانس آوردم ! يه لحظه پيش همشون داشتم خراب ميكردم . بغض داشت خفم ميكرد

پ.ن.7: الان تنهام . بازم … و خيالم از اين بابت راحته

پ.ن.آخر : چه شب تولدي …. خدا نگهدارت باشه عزيزم

اين روزگار غريب

غريبي اين روزگاردر روزگار غريبي سر مي كنيم . ميخواهم توصيفش كنم اما در توصيف چيزي كه برايت غريب مينمايد چه ميتواني بگوئي .

از خوشي بگويم ، در ناخوشي آميخته . از آرامش بگويم ، بدست آوردنش بيقرارترين بيقراريست . از خنده بگويم ، پس از آن هميشه گريه بوده و هست . از لذت بگويم ، هيچ لذتي در اين روزگار بي رنج نيست . و اما از عشق بگويم ….

از اين يكي نمي گويم كه گفتن از چيزي به اين پاكي ، مقدسي و والايي در روزگاريكه هر بي سر و پائي ادعاي آنرا دارد ، جز بر زنگار چهره عشق افزودن و غريب ترش كردن چيزي به بار نمي آورد .

روزي شنيدم : “بين ما عشق حكمفرماست ” . دروغ نگفت چون عشقش در پي رنگ و لعاب بود و آنروز من برايش رنگ و لعاب تازه و زيبا داشتم و روز ديگر كسي ديگر .

روز ديگر شنيدم : “به خاطر عشقي كه بينمان است ، فقط مرگ ميتواند ما را از هم جدا كند” . حال هم من زنده ام و هم او و عفريت مرگ نيز جاي ديگر سرگرم است ، اما او همين حرفها را دارد به كساني ديگر ميگويد .

از اين نيز بگذريم كه لاف عشق چه رؤياهايي را نيافريده كه از پي آنها دختري ساده آتيه روشنش را با دقايقي ناپاك تيره و تار كرده و پسري كوته فكر از پي دروغ و بي وفائي و خيانتي كه اين روزها چون هوائي مسموم ملموس است ، در دامهاي سياه و عميق و جانفرسائي افتاده كه هيچ خلاصش نبوده جز مرگ و تباهي و فنا .

ولي تمام نداشته هارا توان قناعتم هست جز عشق كه انگيزه است و زندگي مي آفريند و براي من هميشه مقدس ترين روي زمين بوده . عشق من عشق افلاطوني است و با عشق آسماني غريبه ام . همانگونه كه افلاطون در اتوپيا تمثيل عشق زميني و پاكي را مي آورد ، من نيز ميخواهم آن تمثيل را به واقعيتي در اتوپياي خود بدل سازم .

همراهم را يافته ام . هم دلم را يافته ام . براي اولين بار در زندگانيم گرماي نفس كسي ، گرانش وجودش حتي در فاصله نه چندان كوتاه آنچنان سينه ام را مي فشارد كه از قلبم اطمينان پيدا ميكنم كه او همان اوست . هماني كه بايد بسازيم در كنار هم بهشتي روي زمين براي خودمان . ولي افسوس … افسوس … افسوس … . دير رسيدم . او رفته بود …………

دلگير ميشوم ، وقتي دلگير باشي

دلگير ميشوم از دلگيريت . نمي خواهم دلت بگيرد . نميخواهم هيچ اتفاقي در اين روزگار نحس دلگيرت كند . ميدانم جوابم چيست ، “مگر من آدم نيستم ؟ مگر نميتوانم ، حق ندارم دلگير شوم ؟”

پاسخت سخت است . هميشه پاسخ دادن به تو مشكل بوده برايم . ميترسم . ميترسم كفر بگويم اگر بگويم تو هم آدمي و انساني وقتي كسان ديگري هم انسان و فرزند آدم خطاب ميشوند . آخر تو از تمام آنها بالا تري . تو فرشته هم نيستي كه فرشته ها هم بر بودنت غبطه مي خورند . باور كن ، باور كن ، باور كن براي من قديسه اي هستي كه خداوند هم به آفرينشت ميبالد .

من نيك نيستم اما نيكي و حسن را به خوبي ميشناسم . نيك بودن لايق توست . لايق كسان ديگر نمي شود اما براي من ، لايق توست . حق توست . وجود توست . اگر تو هم انسان باشي پس حيوانهائي كه بوئي از نيكي نبرده اند و ديدن حسن و نيكي كورشان ميكند چرا حق انسان بودن دارند ؟

از من ميپرسي كه “مگر حق ندارم كه دلگير باشم ؟” ميگويم نه ! من اين حق را به تو نمي دهم . كساني كه تو عزيزشان هستي ، اگر بدانند اين قديسه دلش از چيزي گرفته است ، كسي دلش را شكسته است ، دلشان طاقت نمي آورد مگر آنكه آن چيز يا آن كس را از هستي نيستش كنند .

تو لايق بهترينهائي . تو خودت بهتريني . تو خود خوب مطلق هستي . اگر دل تو بگيرد ، اگر ذهنت آلوده شود به نسيانها و نقصانها و هزاران نقص ديگر ، كساني كه دل به خوبي خوش كرده اند ، كساني كه تورا بهانه خوب بودنشان ميخواهند و ميدانند ، چه بر سرشان مي آيد ؟

بگذار دستي بر سايه ات بكشم ، سايه ات ويرانگر ويرانه هايم ميشود …

پ.ن:خانم فتحي : بايد بري پيش روانپزشك دارو بگيري . ديگه فقط مشاوره جواب نميده . حالتهائي رو تو اين چند هفته داري كه همش نشونه بيقراريه . كارهاي قبليمون هم خراب ميشه ….

من : آخه خانم فتحي …..  (تو دلم :‌ درد من جاي ديگست . درمونم هم همونجا . هيچ داروئي خوبم نمي كنه . ميدونم .)

فقط براي تو

از تو نوشتن بهانه نمي خواهد . تو خود بهانه هر نوشتني .

محروم ميكني مرا از ديدن زيباترين آفريده اي كه خدا در مجموعه آفريده هايش از مقابل چشمانم گذرانده است . ميگويند خداوند شش روز را صرف آفرينش انسان كرد . شش روز براي آفريدن تو كافيست ؟ اگر هم كافيست فكر كنم تنها از قدرت خداوندي برآيد كه سرنوشت مرا نيز اينگونه رقم زده است .

چگونه بگذرم از اين زيبائي ؟ چگونه جذبش نشوم ؟ كور هم بودم ،‌ باز هم تورا مي ديدم . تو كامل ترين و زيبا ترين تصور من از جنس جفت مرد است . اينگونه هم از ميدان به در نمي شوم هرچند تا مرز نابودي و نيستي پيش ميروم . نميداني چقدر سخت است چشمه جوشان آب در نزديكي ات باشد و تو كه سالها طعم سراب را چشيده اي ، باز هم محروم بماني از آب .

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر / آري شود و ليك به خون جگر شود

ولي اگر در سينه ات لعل بود چه ؟ لعلي داشتم و بس كه خون جگر خوردم ، سنگ شد . خشك شدم . بي احساس شدم . سرد شدم . يخ بستم . زمستاني شدم و در صبر ديدن بهاري دوباره پير شدم . موي سپيدم گواهي نمي دهد ؟ چهره شكسته ام گويا و شاهد اين مطلب نيست ؟

روزگاري خوش داشتم . در سر چه سوداها كه نميپروراندم . باور نداري ؟ باور نداري كه انگيزه اش تمام تو بودي ؟! حق داري . من هم اگر بودم … نه ! من باور ميكردم . اما هيچكس حتي خودت هم باور نداري . قطار من هميشه تأخير داشته . زماني به مقصد رسيده كه تو را در قطار جلوئي ، به وضوح ميديدم كه كسي ديگر را با من اشتباه گرفته اي و سفر با او آغاز كرده اي . اما بر خلاف تصورت ، حالا كه او را بهتر از من يافتي و راضي هستي ، من فراموشت نميكنم . ازت نميگذرم . از همان راهي كه رفته اي ميگذرم به اين اميد كه شايد روزي در ايستگاه ميانه اي منتظرم باشي و آن ايستگاه ميان راه آغازي باشد براي راه من و تو . آري ! اينرا هم ميدانم شايد ، شايد ، شايد ، …. و باز هم اميدوارم كه شايدي باشد ضعيف ، تو مرا فراموش كني و با هم او راه را به پايان برساني . تو باقطاري رفتي كه قرار بور با هم برويم و قطاري كه بايد مرا به تو مي رساند تأخيري سرنوشتي داشت و تو سوار بر قطار زندگي طي مسير كردي و من با پاي پياده به دنبالت . اگر آن شايدها به بايد تبديل شود روزي به آخر خطمان ميرسم كه ديگر خط عمرم هم در ايستگاههاي پاياني است .

من لولي ملامتي و پير و مرده دل / تو كولي جوان و بي آرام و تيز دو

رنجور ميكند نفس پير من تورا

حق داشتي ، برو !

نمي دانم اين نوشتن از تو پاياني دارد يا نه . اما ميدانم بهانه نوشتن از تو هميشه هست ، چون تو براي من هميشه هستي . هرجا بروي به دنبالت ميآيم . از تو گذشتن بر من محال است و خودت خوب ميداني .

به اين سئوال پيش خودت پاسخگوباش . از آزار دادن من لذت ميبردي و ميبري ؟ از بي توجهي ها ؟ از ناديده گرفتنهايم ؟ از …

ارسال شده در زندگي همين است. برچسب‌ها: . بیان دیدگاه »