عوض نمی شویم

چرا بعضیا که شاید دوستت دارن ، به خودشون حق میدن که تو رو عوضت کنن و اونی بکنن که خودشون دلشون می خواد ؟

این همیشه برای من ، تو ارتباطاتم ، یه مشکل بزرگ بوده . اصلا ً فرقی نمی کنه که چه جور رابطه ای بوده باشه . مسئله این بوده که اگر طرف مقابل من احساس میکرده که من رو دوست داره ، حالا واقعی یا توهم ، این طرز فکر رو داشته که حق داره به نسبت ارزشی که برای من داره منو تغییر بده و چه بسا که حتی با تهدید کار رو به جائی رسونده که من دیگه نتونستم ادامه بدم چه مادرم که نزدیک ترین فرد تو زندگیم بوده و به دنبال اون خانواده ، چه نامزد سابقم که باعث شد زندگیمون از هم بپاشه و چه دوستان دور و نزدیک .

یه خورده به مسئله یه جور دیگه نگاه کنیم ؛ نمی خوام بگم اونا مقصرن یا من یا بهتره بگم که هر دو طرف مقصرن که اصطکاک و کنتاکت به وجود میاد اما اگر از خودمون بخوایم شروع کنیم فکر کنم تو اولین قدم به این سئوال باید جواب بدیم که آیا این کسی که من براش دایه دلسوزتر از مادر شدم ، آدم هست یا نه ؟! بالغ هست یا نه ؟! عقل داره یا نه ؟! چی ما رو دوستدار اون کرده ؟!

هر آدمی حق داره خودش برای خودش تصمیم بگیره مگر اینکه در شرایطی باشه که اصلا ً توان تصمیم گیری نداشته باشه مثلا ً دیوونه باشه که حتی من برای دیوونه ها هم این حق رو قائلم . این اولین آزادی هر آدمی میتونه باشه : هر کاری دوست داری بکن اما به دیگران و آزادیشون صدمه نزن . پس اگر دوست من ! من رو دوست داری همونجوری که هستم دوستم داشته باش اگر نمی تونی ازم بگذر که فکر میکنم این راحت ترین راه حل برای تو باشه . پس خواهر من ! حق من رو به عنوان انسان بودن نادیده نگیر  و قبول کن که من میتونم و باید خودم برای خودم تصمیم بگیرم . پس مادر من ! پدر من ! اینقدر اشتباهاتم رو به روم نیارین و منو با کسانیکه حتی حاضر نیستم یک ساعت کنارشون باشم مقایسه نکنین و اگر به تصمیماتم هم نمی خواین احترام بذارین اشکال نداره اما من رو تحت فشار نذارین تا اونی بشم که شما ها میخواین .

من آدم هستم . عاقل و بالغ هستم . حق دارم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم . من همینی هستم که هستم و نمی خوام تبدیل بشم به یه آدم دیگه . میخوام همینی که هستم باشم . اگر فکر میکنین منو دوست دارین من رو همینجوری که هستم بخواین ، من عوض نمی شم

اگر هم منو اینجوری نمی خواین اشکال نداره ولی به این فکر نکنین که منو اونجوری درست میکنین که خودتون دوست دارین

پس ما عوض نمی شویم

شروع مي كنيم

و يكبار دگر آغاز ميكنيم آغازي ديگر را …..

نانوشته ها داره بصورت زنجيره اي در مياد . حالا فلسفه چيه كه من علاقه پيدا كردم به اين كه نانوشته بنويسم و ناگفته بگم ، راستياتش، خودم هم توش موندم . آخه ديگه من چيز ناگفته اي ندارم . چيزي نمونده كه حتي رو يه گوشه روزنامه هم كه شده ، ننوشته باشم .

اما بعد از اعترافات يك آدم كثيف و نابخشوده اين تايتل رو خيلي بهش علاقه مندم . حالا ميپرسي كه چرا اون 2تا نه و اين يكي آره … منم ميگم كه اون 2تا به فراخور زمانش و اون دوره اي كه توش بودم ميومد اما حالا ديگه نه . اينم كه بگم از نانوشته ها ، به حال و روز الانم نمياد اما هر چي نباشه از لحاظ زماني نزديكتره .

اين شد آغاز راه . راه تو همه نانوشته ها كمي تغيير كرده چون من تغيير كردم و فكر ميكنم حتي نانوشته ها هم با هم متفاوت بشن يواش يواش اما از همه چيز مهمتر اينه كه شروع شد .

اميدوارم كنارم باشين و منم از كنارتون بودن لذت ببرم .

ميبوسمتون و دوستون دارم اعم از خانوما و آقايون بدون استثناء

ارسال شده در شروع شديم. برچسب‌ها: . بیان دیدگاه »